یکی از شبهای ابتدایی سال بود که با عجله و تعدادی وسیله از خانه خارج شدم تا به مقصدی برسم. به محض رسیدن به آنجا متوجه شدم که بخشی از وسایلم را کنار خودرو و روی زمین جا گذاشتهام. به سرعت و در کمتر از ۲۰ دقیقه به خانه برگشتم و وقتی به محل پارک ماشین رسیدم، با دیدن برگههای روی زمین و جای خالی وسایلم فهمیدم که لقمهای آماده برای سرقت فراهم کردهام. مهمترین وسیلهای که به سرقت رفته بود، کیف شخصیام بود که شامل مبلغی پول نقد، کارت ملی، چندین کارت بانکی، کارت ماشین و گواهینامه بود و دردسر دریافت مجدد آنها آزاردهندهتر از اصل مفقودی بود.
در آن ساعت شب، تنها سه زبالهگرد در خیابان بودند و درست یا نادرست، ذهنم مرا به سمت آنها کشاند. از هر سه نفر سؤال کردم و به طور طبیعی جواب منفی گرفتم؛ آنها میگفتند که اصلاً چنین چیزی ندیدهاند. شاید هم راست میگفتند. ساعتی بعد که خیابان خلوت شد و زبالهگردها از تفتیش زبالهها دست برداشتند، به نزدیکترین محل دپوی زباله در همان منطقه رفتم و آنها را هم آنجا یافتم، اما وارد نشدم.
صبح روز بعد دوباره به همان مرکز رفتم و در حالی که نگاهی سرسری به زبالههای جمعآوریشده میانداختم، از کسی که نگهبان یا مدیر آنجا بود پرسیدم که آیا دیشب کسی چنین وسایلی را به اینجا آورده است که احتمالاً یک کیف شخصی با مشخصات من باشد؟ که باز هم جواب منفی گرفتم.
ماهها از این ماجرا گذشت و از آن شب به بعد، زبالهگردهایی که پیش از این بیتفاوت از کنارشان عبور میکردم، بهگونهای خود را در برابر من قرار میدادند تا احساس ناخوشایند گمشدن کیف و مدارک را برایم یادآوری کنند و من را که عاجز از پیدا کردن کیف و مدارک بودم، به این فکر بیندازند که احتمالاً کار خودشان بوده و معلوم نیست با کارتهای بانکی و گواهینامه و سایر کارتها چه کردهاند.
با دریافت کارتها و گذشت زمان، حضور زبالهگردها در ذهن من نیز کمرنگتر شد تا اینکه اواسط مهرماه این خبر را دیدم: “فعالیت زبالهگردها در تهران ۸۰ درصد کاهش یافته است.” این خبر برایم بسیار عجیب بود و تصمیم گرفتم گزارشی درباره فعالیت زبالهگردها در تهران تهیه کنم.
از پرسهزدن در کوچه و خیابانهای اطراف محل زندگی به نتیجهای نرسیدم و تصمیم گرفتم در خیابانهای اصلی و در ساعات مختلف شبانهروز شانس خود را امتحان کنم. هرچه بیشتر پیش میرفتم و بیشتر میدیدم، ابعاد بیشتری از موضوع را مییافتم. برای شناخت زبالهگردها رفته بودم و به چرخه خرید و بازیافت زباله و تولید دوباره رسیدم. میخواستم درباره بیتفاوتی نسبت به حضور زبالهگردها بنویسم و به مافیای زباله که با قدرت خود مانع اصلاح وضعیت هستند، پرداختم.
اما وضعیت فعلی زبالهگردی در تهران چگونه است؟ بهخلاف آسیب «کودکان کار» که انبوهی از ارگانهای دولتی و غیردولتی و سازمانهای مردمنهاد حداقل در ظاهر و روی کاغذ دنبال آنها هستند و هرازگاهی آماری از جمعآوری و برخورد با آنها ارائه میشود، زبالهگردی بهنوعی از سوی همگان به شغلی پذیرفتهشده تبدیل شده است.
بهنظر میرسد شهرداری علیرغم اینکه ظرفیت قابل توجه و متعدد زباله از زیبایی چهره شهر تا رفع معضلات زیستمحیطی و امکان کمک به برطرف کردن ناترازی در حوزه آب و برق را میداند، اما بهدلیل مشکلات و معضلات و حتی برخی فشارها فعلاً ترجیح میدهد بهصورت ضربتی و چکشی برای تصاحب صددرصدی پروسه تولید و جمعآوری و بازیافت زباله اقدام نکند و همزمان با فعالیت مافیای زباله، خودش هم تحت عناوین ویترینی مثل «نوماند» بهسمت فرهنگسازی برای مردم در درازمدت حرکت کند.
تعداد زبالهگردها در تهران بهدلیل فعالیت غیررسمی آنها هیچگاه عدد ثابت و قابل برآورد متقنی نبوده است. بهطوری که در سال گذشته و زمانی که معاون وزیر دادگستری تعداد زبالهگردهای تهران را ۶۰۰۰ نفر اعلام کرد و از تعیین تکلیف و حذف ۴۵۰۰ نفر از آنها از طریق جذب در سازمان پسماند خبر داد، در همان ایام هم سایت خبرگزاری شهر، در جریان برگزاری همایش «آینده مدیریت پسماند کلانشهری در ایران» از قول حسن پاسالاری، عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی ایران، تعداد زبالهگردهای پایتخت را ۱۴ هزار نفر اعلام کرد.
به همان میزان که تعداد زبالهگردهای پایتخت عددی مجهول است، حتی میزان تولید زباله تهرانیها هم بازهای معنادار را شامل میشود. رقمی که از ۵ تا ۶ هزار تن در روز شروع میشود و تا حدود ۹ هزار تن و بیشتر در نوسان است و شاید علت این تفاوت در آمار ناشی از تفاوت در محاسبه جمعیت شهر تهران باشد.
شهر تهران شبها بهعنوان جمعیت ساکن، حدود ۹ میلیون نفر جمعیت دارد، اما در طول روز که حجم قابلتوجهی از افراد از شهرها و حتی استانهای همجوار وارد پایتخت میشوند، با جمعیتی بیش از ۱۲ میلیون نفر مواجه است. اگر تولید روزانه ۷۰۰ گرم پسماند توسط هر شهروند براساس گفته داود گودرزی، معاون خدمات شهری شهردار را در نظر بگیریم، به عدد ۸۴۰۰ تن زباله در روز میرسیم.
کلنی ازهمپاشیده خوجیها؛ زبالهگردهای معروف پاتوق را ترک کردند. برای هر خبرنگار پیگیری هر معضل و آسیبی از منشأ آن یا مرکز تجمع آن، هیجان و جذابیت بیشتری دارد. درباره زبالهگردی نیز همینطور است. به همین دلیل پیگیری درباره این که کانون تجمع و فعالیت و زندگی زبالهگردهای تهران کجاست، شروع کردیم.
مقالهای از احمد نادری، نماینده فعلی مجلس شورای اسلامی، را که اواخر دهه ۹۰ بههمراه چند پژوهشگر دیگر درباره زبالهگردی در تهران نوشته بود، خواندم. او در کنار تحلیلهایی که درباره ماهیت زبالهگردی ارائه داده بود، محل سکونت و استقرار زبالهگردهای تهران را معرفی کرده بود. «خوجیها» که بهگفته نادری جماعتی بودند که بخش قابلتوجهی از زبالهگردی تهران و تفکیک آن را بهعهده داشتند، کلنی خود را جایی در جنوب غرب تهران تشکیل داده بودند. آنها بهشدت منسجم بودند و با جامعه بیرونی تقریباً هیچ ارتباطی نداشتند و سعی میکردند از هرگونه تقابلی با افراد و پدیدههای خارج از جامعه خودشان کوچکترین ارتباط و تنش و درگیری نداشته باشند و حتی در ازدواج هم فردی را خارج از خود نمیپذیرفتند.
نقاطی را که نادری درباره حضور خوجیها نام برده بود، یافتیم و با عکاس به آنجا رفتیم، اما خبری از خوجیها نبود. از اهالی سراغ آنها را گرفتیم که گفتند: “سالهاست از اینجا رفتهاند و در دیگر نقاط شهر پخش شدهاند و محل سکونت آنها هم در اختیار سایر مردم برای سکونت یا ایجاد کارگاههای تولیدی مثل تولید مبل و کمد و سایر تولیدات چوبی قرار گرفته است.”
دستمان برای پیدا کردن محل سکونت خوجیها و گفتوگو با آنها خالی ماند و تصمیم به خروج از آن منطقه گرفتیم، اما با گشتی کوتاه در همان منطقه متوجه شدیم که اگر خوجیها از اینجا رفتهاند، اما رسمشان همچنان باقی است. نقاطی را پیدا کردیم که در نگاه اول امکان نداشت کوچکترین ربطی بین آنها و زباله و زبالهگرد پیدا کرد، اما وقتی از یک کشاورز نشانی زبالهگردها و مراکز تفکیک زباله را پرسیدیم، ما را به باغی در همان حوالی هدایت کرد.
کشاورز که در حال چیدن محصولات از روی زمین بود، با داسی که در دست داشت، دیوارهای یک باغ را به ما نشان داد و گفت: “داخل باغ و تقریباً وسط باغ را محل دپوی زباله کردهاند؛ از درِ اصلی خودشان وارد میشوند و شما هم اگر میخواهید مخفیانه وارد شوید، میتوانید از دیوار پشت باغ که مقداری از آن تخریب شده است، وارد شوید، البته شاید بتوانید با معرفی خودتان از در اصلی هم وارد شوید.”
دودوتاچهارتای فاصله زیاد ماشین با مزرعه و باغ و قیمت بالای دوربین عکاسی و حضور چند معتاد در حال مصرف مواد کنار دیوار باغ، ما را به این نتیجه رساند که محل امنتری را برای تصویربرداری انتخاب کنیم.
تصویر ایجاد محل دپوی زباله در باغ. تصمیم گرفتم شانس خود را در مناطق مرکزی و داخلی شهر امتحان کنم؛ سراغ مناطقی رفتیم که پاتوق معتادان، واحدهای تجاری، اداری، تفریحی و مناطق مسکونی درهمتنیده و همزیستی ناخواسته مردم با برخی آسیبهای اجتماعی را در آن مناطق میتوان مشاهده کرد.
تصور عموم مردم و حتی برخی افراد صاحبنظر اینگونه است که عمده زبالهگردهای تهران، اتباع غیرمجاز افغانستانی هستند، اما واقعیت شکل دیگری دارد و ایرانیها نیز سهم قابلتوجهی از این پدیده را به خود اختصاص دادهاند و حتی با افزایش موج مهاجرستیزی که علیه اتباع افغانستانی پس از جنگ ۱۲ روزه شکل گرفت، از سهم اتباع نیز کاسته شد.
زبالهگردی در تهران؛ از نوجوان زاهدانی تا اتباع مجاز افغانستانی. اولین فردی که تلاش کردم با او درباره کاری که انجام میدهد صحبت کنم، یک معلول بود که سر هر مخزن زباله که میرفت دو عصایش را کنار مخزن زباله قرار میداد و بعد از تلاش موفق یا ناموفق برای جمع کردن زباله، دوباره عصاهایش را زیر بغل میزد و بهراه میافتاد تا مخزن بعدی. تصمیمم را گرفتم و ماشین را کنار خیابان پارک کردم و پیاده شدم؛ اما وقتی من و عکاس همراهم را دید، سریع راهش را کج کرد و بدون هیچ حرفی بهسرعت وارد کوچهای شد و ناپدید شد.
هنوز سوار ماشین نشده بودیم که نوجوانی را مشغول زیرورو کردن زبالهها دیدیم. بهسمتش رفتیم و شروع به صحبت کردیم، بدون هیچ واکنش و ترسی همصحبت شد. اسمش حمید بود و میگفت ۱۳ ساله است. همانطور که کیسه پلاستیکی پارهای بر دوش داشت، هر زبالهای را که به دردش میخورد، از سطل زباله بیرون میآورد و داخل کیسه میانداخت. میگفت بههمراه داییاش از زاهدان آمده است، شبها در یکی از ترمینالها میخوابند و روزها دایی به یک نانوایی میرود و او هم مشغول جمعآوری زباله میشود.
گفتم: چرا در این سن مشغول کار آنهم زبالهگردی شدی؟ که گفت: پدرم بهدلیل قاچاق مواد مخدر در زندان است و یکی دو سال دیگر آزاد میشود، من هم بهخاطر کمک به مادرم مجبور هستم کار کنم.
گفتم: مگر همین کار را در زاهدان نمیتوانستی انجام بدهی که مجبور نباشی اینقدر از خانه و خانوادهات دور شوی؟ که گفت: در زاهدان هم زباله کم است و هم زبالهگردها زیاد هستند و اجازه نمیدهند بهراحتی کار کنی، اما اینجا خیلی بیشتر از زاهدان زباله وجود دارد و مشکل زیادی هم ندارم، نه شهرداری مزاحمم میشود و نه بقیه زبالهگردها مزاحمم میشوند. صبح بعد از اینکه از دایی جدا میشوم، در خیابانها و محلات اطراف نانوایی مشغول جمعآوری زباله میشوم تا غروب.
کیسه پلاستیکیاش را روی زمین پهن کرد تا هم نظمی به زبالههای داخل آن بدهد و هم جایی برای زبالههای بعدی ایجاد کند؛ میگفت: وقتی از حجم زبالهها بفهمم که امروز حدود ۴۰۰، ۵۰۰ هزار تومان درآمد داشتهام، زبالهها را به مغازهای که خریدار است میفروشم و به نانوایی میروم.
در یکی دیگر از خیابانهای جنوب تهران که پیش از آن پاتوق استراحت و مصرف مواد معتادان متجاهر بود، پیرمردی در حال جابهجایی و انتخاب زباله بهتر برای جمعآوری است. همین که به حضورم واکنش منفی نشان نداد، عزمم را جزم کردم که گفتوگو را شروع کنم، اما از همان جمله نامفهوم اول و اشارههای دستش فهمیدم که گنگ است. بیشتر از تلاش من برای خوب فهمیدن، او برای فهماندن منظورش تلاش میکرد؛ آنطور که میگفت غیر از خودش، همسرش هم وضعیتی شبیه او دارد و با دو فرزندش در یک زیرزمین بسیار کوچک زندگی میکنند و بدون دریافت یارانه یا مستمری از نهادهای دولتی، از زبالهگردی امرار معاش میکند.
طرد اتباع و مهاجرستیزی، دست سایر افغانستانیها را باز کرد. ساعت ۱۰ صبح بود که عبدالرحیم، تبعه افغانستان را در حال جمعآوری زباله دیدیم؛ نزدیک رفتیم درباره کار صحبت کنیم که ما را با مأمور شهرداری یا پلیس اشتباه گرفت. بهقدری استرس داشت که حتی قانونیبودن اقامتش را هم فراموش کرده بود و از برگهای که دستش بود فهمیدیم اقامت قانونی دارد. بار سنگینی روی چرخدستیاش بود که میگفت همه آن را فقط در ۲ ساعت جمع کرده است و تا غروب…
https://partonews.com/?p=23835